عصر ها که هوا رو به خنکی می رفت حیاط را آب و جارو می کردیم.روی تخت چوبی وسط حیاط،که فرش کرده بودیم دور هم جمع می شدیم برای صرف چای عصرانه اون روز جمعه خانم ایمانی هم به جمع ما پیوسته بود.  

خانم ایمانی اینجا غریب بود و زیاد کسی رو نمی شناخت با خواهرم توی دبیرستان همکار بود بیشتر عصر های جمعه را با ما می گذراند پوشش و رفتار و گفتارش با اهالی روستا متفاوت،و برایم جالب توجه بود.یک سالی از ازدواجش با دبیر زبان انگلیسی مان می گذشت ولی هنوز بچه دار نشده بود به خواهر کوچکم خیلی علاقه داشت.فرانک را همه دوست داشتند از بس ناز و تو دل برو بود همه اجزای صورتش ناز و ظریف بودن بوستش سفید و موهای بورش مثل آبشار طلا.

با وجودیکه سه سال بیشتر نداشت حرف های شیرینی می زد و همه جور ادا و اطواری بلد.اون روز همین طور که داشت با فرانک ور می رفت و بازی می کرد می خندونش و ازش می خواست که براش شعر بخونه مادرم براش تعریف می کرد که:فرانک چند روزی هست از فرا رسیدن شب می ترسه هوا که رو به تاریکی میره می ترسه و بهونه گیریاش و گریه هاش شروع میشه.خانم ایمانی پیشنهاد داد که یه مدت اول شب چیزی رو که دوس داره براش بخرین تا کم کم مشکلش حل بشه و دیگه نه تنها از اومدن شب وحشت نداشته باشه که خوششم بیاد.

وقتی خانم ایمانی با اون چشم و ابروی ناز و اون دهان خوش ریخت و رژ زده چیزی میگقت که نمی شد رد کنی لاجرم حرفش پذیرفته می شد قرعه فال به نام من افتاد.

ادامه دارد...